بوسه
ات بر گونه هايم مي نشيند
و در
آرامش گرم سينه هايت به خواب مي روم
دنيا
زيبايي هاي خود را باز مي يابد
گاز هاي اشك آور به كپسول ها باز مي گردند
و
گلوله هاي شليك شده به اسلحه ها
لخته
هاي خون از خيابانها به رگ ها سرازير مي
شوند
دست
گزمگان مي لرزد
و دوباره عبور مي كنيم از كنار هم
فصل
زمان هاي مرده مي رسد
عقربه
ها به زمان هاي رفته باز مي گردند
...
دوباره
بوسه ات بر گونه هايم مي نشيند
و در
آرامش گرم سينه هايت ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 22:52  توسط مهــدی مــــرادی
|
الان آبادانم
در ادامه این آوارگی
در شهر جاده های هر ور باد و
بازار های شلوغ در شهر آدم های بیدار .
در جنوب گرم و شور و خشک ...
از تمام اونایی که به این وبلاگ اومدن توی این روزها و این ماه گذشته خجالت می کشم . از اینکه نتونستم بهشون سر بزنم . از اینکه این بودن این شکلی شده . نمی دونم یا بر می گردم مث قبل . یا این بریدن اینجا هم امتداد پیدا می کنه تا ابد ...
دلم آشوب شعر های تازه ست . از دنیا ها و لحظه های جدید . دلم آشوب یه تغییرتازه ست
یه بودن ناب . و یه حرف نو اگه فرصت و مجالی بود ...
تا بعد این آوارگی ...
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:35  توسط مهــدی مــــرادی
|