مجــلـه ی کوچــک / کارنامه ی برده گی
الان آبادانم در ادامه این آوارگی در شهر جاده های هر ور باد و بازار های شلوغ در شهر آدم های بیدار . در جنوب گرم و شور و خشک ... از تمام اونایی که به این وبلاگ اومدن توی این روزها و این ماه گذشته خجالت می کشم . از اینکه نتونستم بهشون سر بزنم . از اینکه این بودن این شکلی شده . نمی دونم یا بر می گردم مث قبل . یا این بریدن اینجا هم امتداد پیدا می کنه تا ابد ... دلم آشوب شعر های تازه ست . از دنیا ها و لحظه های جدید . دلم آشوب یه تغییرتازه ست یه بودن ناب . و یه حرف نو اگه فرصت و مجالی بود ... تا بعد این آوارگی ... 1 . آميخته با شراب و الكل و دود سيگار ، چشمهاي تو اينگونه اند .... 2. مست در سكوي ايستگاه راه آهن بدون چمدان ، بدون بليط ، بدون تو ... 3 . زلزله انگشت هاي توست كه بر گونه هايم مي لغزد . 4 . چند ساعت بعد ، ده سال پيش ، بهترين هديه تولد زندگيم رو مي گيرم ، يه كوله پشتي خاكي كه نوزده تا گل سرخ داخلش ، هيچ وقت ، ديگه هيچ هديه اي برام جالب نبود ، اصولن روز تولد برام ، همون حس دمپايي خيس رو داره موقع انفجار ، جلوي دستشويي ، اينا رو مي گم چون از سورپرايز و غافلگيري روز تولد متنفرم ، بزرگترين غافلگيري برام حس عادي آدمهاست كه انگار اتفاق نمي افته ، امسال فرار كردم به سمتش ، ديگه خيلي گفتم از تولد ، بگذريم . يه تصميم كبري گرفتم توي آستانه ي يه سال تازه از زندگي ، براي اولين بار مي خام برم نماز جمعه و راه پيمايي روز قدس ، آخرين بار كه اون دور و برا بودم هشت سالم بود و روزهاي آخر جنگ بود ، اون موقع ما ساندويچ تخم مرغ مي فروختيم و كالباس مارتادلا ، نماز جمعه واسم يه پول توجيبي خوب بود ، يه صبح تعطيل با رفقا ، كه مي شد بعد از ظهرش رفت سينما ، سينما كريستال و پياده روي تا لاله زار ... اينبار خودم يكي از اون آدما قراره باشم و بعد از اين همه سال ديگه از ساندويچاي كثيف و سينماي كريستال خبري نيست ... پی نو شت : « برای خدا قیام کنید حتی اگر یک نفر بودید ». این آخرین چیزیه که روی صفحه ی فیس بوک کروبی اومده ...
| Design By : Night Skin |

